سال هاست انگار که چیزی ننوشتم. دراز کشیدم و به سال های قبل فکر میکنم و فاینال کات پینک فلوید رو گوش میدم. حس بویاییم الکی و سر خود فعال شده و مجازی بوی ماکارونی احساس می کنم. گرسنمه، و در همین حین به تو هم فکر می کنم. دلم میخواد در کمدم رو باز کنم ببینم اونجا قایم شدی و بهت بگم کثافت لعنتی دلم نمیخواد انقدر منتظر یه جمله نوشتنت بمونم. نمیدونم چرا تو زندگیم زیاد به کثافتای لعنتی فکر کردم. شاید یه مریضیه و یا علاقه به خودآزاری. انگار سوزن برداری و فرو کنی تو نقطه ی حساس بدنت.

سرمو میکنم زیر پتو، یه فحش دیگه بهت میدم و دوباره به ماکارونی فکر میکنم.

Advertisements

اول

نشسته ام پشت لپ تاپ و در حالی که به نوشتن فصل 4 پایان‌نامه‌ام فکر می‌کنم، زنِ مهربان را در حال شستن تراس می‌بینم. زهرا پی‌ام میده: “گیواااااا، کارم درست شد! یه ماهِ دیگه می‌رم!” سیگارمو تو زیر سیگاری خاموش می‌کنم. فنجونو نگاه می‌کنم که ته کشیده و چیزی توش نیست. با مکث 2 دقیقه‌ای براش می‌نویسم: “جدی؟ چه خوب! چه خوشال شدم! مبارکهه”. همون لحظه چشمم میفته به کتابای آلمانیم و این‌که یه ماهه هیچی نخوندم. چرا چیزی نخوندم؟ شاید چون فعلا رفتنم رو خیلی نزدیک نمی‌بینم. برای رفتن چقدر باید هزینه کنم؟ از کجا باید بیارم در حالی که دو ماهه بیکارم با کلی بدهی. غمگین می‌شم، به زن مهربان نگاه می‌کنم که کارش تو تراس تموم شده و داره حیاط رو جارو می‌کشه. گوشیمو برمی‌دارم، لیست تماسم رو نگاه می‌کنم و برای هومن مسیج میفرستم: “هومن دلم خیلی گرفته، میای عصر بریم بیرون؟ انقلابی جایی، کتاب بخریم کافه بشینیم” جواب میده باشه، ساعتشو باهات هماهنگ می‌کنم.